تبليغاتX
هیس آرومتر همه می شنون

اميدارم كه  به داشتن تفكرات فمينيستی متهم نشم.


من دلم می خواهد یک زن باشم...

یک زن آزاد... یک زن آزاده

من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!ـ

 

من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم- گاهی غلیظ،

می رقصم- گاه آرام ، گاه تند، 

می خندم بلند بلند بی اعتنا به اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...

برای خودم آواز می خوانم حتی اگر صدایم بد باشد و فالش بخوانم، آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم.ـ

،مسافرت میروم حتی تنهای تنها ....

حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر، اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـ

من می اندیشم... من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...ـ

حتی اگر تمام این ها با آنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.ـ

زن من (زن وجود من) یک موجود مقدس است؛ نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستو قایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد، حتی اگر گران بخرند.

اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به هر که بخواهد، هر جا .ـ

زن من یک موجود آزاد است. اما به هرزه نمی رود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود، حتی به جهنم!ـ

زن من یک موجود مستقل است. نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود. زن من به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او. مهر بورزد و مهر دریافت کند.ـ

در خانه زن من کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی جیش نمی دهند، لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ اگر عشق باشد، زندگی باشد!ـ

زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ

 

زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند، در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما از حرکت باز نمی ایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛

 

من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک تابلوی نقاشی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی.ـ

من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ، بی آنکه دیگری را بیازارم... ورای تمام تصورات کور، هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!ـ

 

باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم، بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.ـ آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند.

من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند و تحسین می کنند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم-22-تهران در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 و ساعت 17:44 |
 
اگر می‌خواهید بدانید آیا ازدواج‌تان دوام پیدا می‌کند یا نه، به عکس‌های فارغ‌التحصیلی دبیرستان همسرتان نگاه کنید.
دوست دارید بدانید اگر با معشوق خود ازدواج کنید نتیجه چه می شود؟

روانشناسان دریافته‌اند میزان لبخندهای افراد در عکس‌های قدیمی می‌تواند بیانگر موفقیت بعدی آنها در ازدواج باشد.
این پژوهشگران در یک آزمایش به عکس‌های فارغ‌التحصیلی از کالج در عده‌‌ای از افراد نگاه کردند و شدت لبخند آنها را از یک تا 10 نمره دادندهیچکدام از افرادی که در 10 درصد بالا در شدت لبخند قرار داشتند،‌ بعدها طلاق نگرفته بودند،در حالیکه در افرادی که در 10 درصد پایین از لحاظ لبخند قرار داشتتند،‌ در یک چهار موارد ازدواج‌شان به طلاق انجامیده بود.
این نمره دهی به شدت لبخند بر اساس میزان کشیدگی در دو عضله بود: یکی عضله‌ای که کنار دهان را به بالا می‌کشد، و دیگر عضله‌ای که دور چشم‌ها چین می‌اندازد
.

در آزمایش دوم، گروه پژوهشی از این افرادی که بالای 65 سال داشتند خواست عکس‌های دوران کودکی‌شان را بیاورند (میانگین سن در این عکس‌ها 10 سال بود). پژوهشگران به لبخند هر یک از این افراد نمره دادند، و دریافتند که در میان افرادی که بیشترین لبخندها زده‌اند، تنها 11 درصد طلاق رخ داده است، در حالیکه افرادی که در کودکی اخمو بودند،‌ در 31 درصد موارد شکست در ازدواج را تجربه کرده بودند.
در مجموع این نتایج بیانگر آن بود که افرادی که در عکس‌ها‌ی‌شان اخمو بودند،‌ نسبت به افرادی که لبخند می‌زدند، 5 برابر بیشتر ممکن است طلاق بگیرند.
ماتیو هرتنستین، روانشناس در دانشگاه دو پاوو در ایالت ایندیانای آمریکا، سرپرست این پژوهش می‌گوید: "شاید لبخند زدن بیانگر داشتن دیدگاهی مثبتی به زندگی باشد. یا شاید افرادی که لبخند می‌زنند، افراد شادتری را به سوی خود جلب می‌کنند، و این ترکیب با احتمال بیشتری باعث ازدواجی درازمدت‌ شود. ما دقیقا علت این رابطه را نمی‌دانیم."

هرتنستین می‌گوید او به سایر توضیحات هم توجه کرده است،‌از جمله امکان این که افرادی که لبخند می‌زنند،‌دوستان بیشتری را به سوی خود جلب کنند، و اینکه شبکه حمایتی بزرگتری داشته باشند، که حفظ سلامت ازدواج را برای آنها ساده‌تر می‌‌کند.

این نتایج با الگوی بزرگتر مورد پژوهشی تطبیق دارد که بر اساس آن بسیاری ویژگی‌های شخصیتی را می‌توان با دیدن برش خیلی کوتاهی از رفتار فرد تعیین کرد.
ما اساسا خودمان را ظریف‌ترین و ساده‌ترین شکل‌ها آشکار می‌کنیم. و نشان داده شده است که لبخند زدن در عکس با شماری از صفات از جمله طبع عموما شادمان‌تر فرد همراهی دارد.

هرتنستین می‌گوید:" به نظر من یافته‌های ما با بسیاری از بررسی‌های دیگر در 5 تا 10 سال گذشته انجام شده‌اند،‌ تطبیق دارد، که نشان می‌دهند بروز عواطف مثبت به شدت در زندگی‌‌های ما اهمیت دارد. داشتن طبیعت مثبت و شاد پیامدهای سودمند بسیاری دارد."
این یافته‌ها از این لحاظ هم قابل‌توجه هستند، که نشان دادند رابطه میان عکس‌های گرفته شده از افراد در زمان جوانی و پیامد ازدواج که سال‌ها بعد رخ داده است، وجود دارد.
 هرتنستین می‌گوید: "این یافته‌های این نظر را تقویت می‌کند رویدادهای گذشته زندگی ما، در رابطه با موقعیت فعلی و وضع ذهنی ما، می‌تواند چیزهایی را پیش‌بینی کند که سال‌ها بعد رخ می‌دهند. نشان دادن تدوامی که در هستی ما وجود دارد،‌واقعا مهم است
."
 
+ نوشته شده توسط مریم-22-تهران در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 و ساعت 17:40 |

Don't go for looks,
they can deceive
Don't go for wealth
even that fades away.
Go for sum1 who makes u
smile becoz o­nly a smile makes
a dark day seem bright..

دنبال نگاه ها نرو،
ممکنه فریبت بدن
دنبال ثروت نرو
چون حتی ثروت هم یه روزی نا پدید میشه
دنبال کسی برو که باعث میشه لبخند بزنی
چون فقط یه لبخنده که میتونه
باعث بشه یه روز خیلی تاریک، کاملا روشن به نظر بیاد

As days go by, my feelings get stronger,
To be in ur arms, I can't wait any longer.
Look into my eyes & u'll see that it's true,
Day & Night my thoughts r of U..

هرچی که روزها میگذرن، احساسات من قوی تر میشه
برای در آغوش تو بودن نمیتونم بیش از این صبر کنم
به چشمام نگاه کن، خواهی دید که حرفام راسته
شب و روز تمام افکارم ماله تو هستن

All I wanted was sum1 2 care 4 me
All I wanted was sum1 who'd b there 4 me
All I ever wanted was sum1 who'd b true
All I ever wanted was sum1 like U...

تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که بهم اهمیت بده
یه نفر که بخاطر من اینجا باشه
تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که باهام رو راست باشه
تمام چیزی که میخواستم یه نفر بود که دقیقا مثل تو باشه!

Love is like a CD track
That links our hearts together
Dont ever break that CD coz
That wud break my heart too.........

عشق مثل ترک های یک سی دی میمونه
که قلب های مارو به هم پیوند میده
هرگز سعی نکن که اون سی دی رو بشکنی
چون اینکارت ممکنه باعث بشه قلب من هم بشکنه

Message:some text missing*
Sender:Name Missing*
*Number Missing
*Sentate missing
*Missing U a lot thats y
everything is missing....

پیام : متن پیام از دست رفته
فرستنده : نام فرستنده مشخص نیست
تاریخ ارسال : تاریخ ارسال معلوم نیست
دلم واسه ی تو خیلی تنگ شده واسه ی همینه که همه چیز گم شده و از دست رفته!

softly d leaves of memories wil fal,
i'll pick them up & gather them all,
coz 2day, 2moro & til my life is through
i'll cherish having sum1 like u!

برگ های خاطره ها به آرامی میریزن
و من بلندشون میکنم و اونها رو گرد هم میارم
چون امروز، فردا و تا وقتی که زندگی من ادامه داره
بخاطر داشتن شخصی مثل تو خوشحال خواهم بود

I m o­n a mission:
Misson 2 avoid u,
2 forgetu, 2 get rid of u,
2 not 2 talk 2u or meet u,
in short....

MISSION IMPOSSIBLE!!

من در یک ماموریتم
ماموریتی برای دوری از تو
ماموریتی برای فراموش کردنت و فرار کردن از دستت
که باهات صحبت نکنم و تورو نبینم
در یک کلام :

ماموریت غیر ممکن!!!

D smallest word is I,
the sweetest word is LOVE
and the dearest person
in the world is U.
tats y I Love You..

i (من) کوتاه ترین کلمه ی دنیاست
شیرین ترین کلمه ی دنیا عشقه (LOVE)
و عزیز ترین شخص در دنیا تو هستی(you)
واسه همینه که دوست دارم(I love you)

Dear O Dear, ur not near
but i can hear
dont get fear
Ur memories r here
liv wid cheer
no more tear
and ur mine forever!

عزیزم تو نزدیک من نیستی
اما میتونم بشنوم:
هرگز نترس
خاطره هات اینجا هستن
با شادی زندگی کن
دیگه اشک نریز
چون تو همیشه مال منی

10-Q:Wat is luv?
*
*
*
*
A:Luv is wen sum1 breaks ur heart
n d most amazing thing
is tat u still luv them wid every broken piece...!

سوال : عشق چیه؟
جواب : عشق یعنی وقتی که یه نفر قلب تورو میشکنه
و حیرت انگیزه که تو هنوز با قطعه قطعه ی قلب شکستت دوستش داری!!

+ نوشته شده توسط مریم-22-تهران در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 و ساعت 22:58 |
 (شايد تكراري باشه ولي خوندنش ضررنداره (راهب و زن زیبا

 

 

 

 

 

 

 

 

 _filtered {font-family:"Cambria Math";panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4;}

 _filtered {font-family:Calibri;panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4;}

 _filtered {font-family:"B Nazanin";panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0;}

 

p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal

  {margin-top:0cm;margin-right:0cm;margin-bottom:10.0pt;margin-left:0cm;line-height:115%;font-size:11.0pt;font-family:"sans-serif";}

.MsoChpDefault

  {font-size:10.0pt;}

 _filtered {margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt;}

div.Section1

  {}

-->

دو راهب در مسیر زیارت خود، به قسمت کم عمق رودخانه‌ای رسیدند. لب رودخانه، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت. از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمی‌خواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند، منتظر ایستاده بود. یکی از راهب‌ها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد. سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت. راهب‌ها به راهشان ادامه دادند. اما راهب دومی یک ساعت می‌شد که هی شکایت می‌کرد: مطمئناً این کار درستی نبود، تو با یه خانم تماس داشتی، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود! و ادامه داد: تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی؟

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود، سکوت می‌کرد، اما دیگر تحملش طاق شد و جواب داد : من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل می‌کنی ؟!

 

+ نوشته شده توسط مریم-22-تهران در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 و ساعت 22:57 |
 

دمي با پائولو کوئیلو

 

 

گاهی اوقات احساس تآثری داریم که نمی‌توانيم بر آن فائق شویم. در میابیم که لحظه جادویی آن روز سپری شده و ما هیچ کاری نکرده‌ایم. آن وقت زندگی افسون خود و هنر خود را پنهان می‌کند.

ما باید به سخنان کودکی که در ما هست گوش دهیم. زیرا کودک، لحظات جادویی را می‌شناسد.

ما می‌توانیم اشك‌ها و تأثرات خود را خفه کنیم اما نمی‌توانییم صدای اورا خاموش کنیم.

کودکی که ما در گذشته بوده‌ایم هنوز هم در زمان حال وجود دارد. خوشا به حال کوچک‌ها زیرا که ملکوت آسمان‌ها به آنان تعلق دارد. اگر دوباره متولد نشویم، اگر نتوانیم دوباره زندگی خود را با معصومیت و شور و ذوق کودکی نگاه کنیم، زندگی دیگر هیچ معنایی نخواهد داشت.

خودکشی انواع مختلفی دارد، آنان که می‌کوشند جسم خویش را نابود کنند به قانون الهی بی‌احترامی می‌کنند و آنانکه تلاش می‌کنند تا روح خویش را بکشند، آنان نیز به قانون الهی بی‌احترامی می‌کنند هر چند که جنایت آنها در نظر انسان‌ها محرز نباشد.

به آنچه کودک درون قلب ما می‌گوید توجه کنیم. از او شرمگین نباشيم. نگذاریم بترسد از تنهایی و از این که هیچ وقت به حرفش گوش نمی‌کنند.

اجازه دهیم که گاهی افسار سرنوشت ما را به دست بگیرد. این کودک می‌داند که هر روز با روز قبل فرق دارد.

کاری کنیم که دو باره خود را محبوب ببیند. کاری بکنیم که لذت ببرد حتی به قیمت انجام کارهایی که عادت به انجامشان نداریم. حتی اگر این کار به نظر دیگری احمقانه باشد.

به خاطر داشته باشیم که که عقل آدم‌ها در برابر خداوند، جنون است. اگر ما به حرف کودکی که در روحمان سکنی دارد گوش فرا دهیم، چشمان ما دوباره درخشیدن آغاز می‌کند و تماس خود را با محیط از دست نخواهیم داد.

از کتاب رودخانه پیدرا نوشته پائولو کوئیلو

 

+ نوشته شده توسط مریم-22-تهران در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 و ساعت 22:56 |
Full View

كاهن

From:

Azami Add

 

To:

 

 

 

 

 _filtered {font-family:"Cambria Math";panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4;}

 _filtered {font-family:Calibri;panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4;}

 _filtered {font-family:"B Nazanin";panose-1:0 0 4 0 0 0 0 0 0 0;}

 

p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal

  {margin-top:0cm;margin-right:0cm;margin-bottom:10.0pt;margin-left:0cm;text-align:right;line-height:115%;direction:rtl;unicode-bidi:embed;font-size:11.0pt;font-family:"sans-serif";}

.MsoChpDefault

  {}

.

 

روزي پسر بچه‌ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت و دانایی می‌دانستند) و گفت: " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفاً خواهر بی گناهم را نجات دهید ."

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می‌گیرد و می‌بوسد. اما در عین حال می‌خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می‌کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

شیوانا تبسمی کرد و گفت: " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته‌ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته‌ای دختر نازنینت را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی‌ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی‌افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد! " زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود! می‌گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!

جمله روز : هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته‌ایم عمری فریبمان داده است...

 

+ نوشته شده توسط مریم-22-تهران در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 و ساعت 22:54 |
 

زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌كشي كردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد كه همسايه‌اش درحال آويزان كردن رخت‌هاي شسته است و گفت:«لباسها چندان تميز نيست. انگار نميداند چطور لباس بشويد. احتمالآ بايد پودر لباس‌شويي بهتري بخرد.» همسرش نگاهي كرد اما چيزي نگفت.

هر بار كه زن همسايه لباس‌هاي شسته‌اش را براي خشك شدن آويزان مي‌كرد زن جوان همان حرف را تكرار مي‌كرد تا اينكه حدود يك ماه بعد، روزي از ديدن لباس‌هاي تميز روي بند رخت تعجب كرد و به همسرش گفت: «ياد گرفته چطور لباس بشويد. مانده‌ام كه چه كسي درست لباس شستن را يادش داده!»

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره‌هايمان را تميز كردم!»

نتیجه

زندگي هم همينطور است. وقتي كه رفتار ديگران را مشاهده مي‌كنيم، آنچه مي‌بينيم به درجه شفافيت پنجره‌اي كه از آن مشغول نگاه كردن هستيم بستگي دارد. قبل از هرگونه انتقادي، بد نيست توجه كنيم به اينكه خود در آن لحظه چه ذهنيتي داريم و از خودمان بپرسيم آيا آمادگي آن را داريم كه به‌ جاي قضاوت كردن فردي كه مي‌بينيم، در پي ديدن جنبه‌هاي مثبت او و منفی خود باشيم؟
+ نوشته شده توسط مریم-22-تهران در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 و ساعت 11:4 |
-->

همسرم با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت .آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی‌خوری؟

فقط به خاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت

باشه بابا، می‌خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می‌خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی

بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی‌خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمیخوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می‌شیم

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود

آوا اشک می‌ریخت و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا میخوای بزنی زیر قولت

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی‌گیره به حرف خودش احترام بذاره

آوا، آرزوی تو برآورده میشه

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو به خاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن

 

Thu
+ نوشته شده توسط مریم-22-تهران در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 و ساعت 11:3 |

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب

درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم

آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود.

خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم

گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.

وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد.

و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که

بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:

((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))

زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را

درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر

و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد.

و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی.

چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.

ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!

((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))

بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

و لطفاً این داستان را برای کسی که زندگی تان را ارزشنمد کرده است بفرستید... من الآن این کار را انجام دادم.


(
برگردان از متن انگلیسی – صنایعی)

 

+ نوشته شده توسط مریم-22-تهران در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 و ساعت 11:1 |
To realize The value of a sister Ask someone Who doesn't have one.

ارزش يک خواهر را، از کسي بپرس که آن را ندارد.

 

To realize The value of ten years: Ask a newly Divorced couple.

ارزش ده سال را، از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند.

 

To realize The value of four years: Ask a graduate.

ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

 

To realize The value of one year: Ask a student who Has failed a final exam.

ارزش يک سال را، از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است.

 

To realize The value of one month: Ask a mother who has given birth to a premature baby.

ارزش يک ماه را، از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.

 

To realize The value of one week: Ask an editor of a weekly newspaper.

ارزش يک هفته را، از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

 

To realize The value of one hour: Ask the lovers who are waiting to meet.

ارزش يک دقيقه را، از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

 

To realize The value of one-second: Ask a person who has survived an accident.

ارزش يک ثانيه را، از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.

 

To realize The value of one millisecond: Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.

ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.

 

Time waits for no one. Treasure every moment you have. You will treasure it even more when you can share it with someone special.

زمان براي هيچکس صبر نمي کند. قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

 

To realize the value of a friend: Lose one.

براي پي بردن به ارزش يک دوست، آن را از دست بده.

 

Forward this letter to friends, to whom you wish good luck. Peace, love and prosperity to all .

اين نوشته را به دوستان خود يا هر کسي که برايش آرزوي خوشبختي داريد، ارسال کنيد. صلح، عشق و کاميابي ارزاني همگان باد
+ نوشته شده توسط مریم-22-تهران در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 و ساعت 10:58 |